|
سلااااااااااااااااااااااااااام.چطورین؟خوبید؟ امروز یه مطلب خ________________________________لی باحال آپیدم. امیدوارم حسابی بخندین و امیدوارم همیشه بخندین نظر هم یادتون نره..نکه ..... گذشته مراسم خواستگاری (تاریخ 1/1/1) پدر داماد:خلاصه.این جوری از اون روزی که دختر شما رو دیده . هوش و حواس درست و حسابی نداره دیگه... می گه الا و بلا برین خواستگاری... دیروز حتی شکار ماموت هم نیومد با ما. ررفته بالاتر از غار خودمون یه سوئیت غار 45 متری اجاره کرده می گه بذارین من توی غار تنهایی خودم بپوسم. پدر عروس:جوونا توی این سن تنها موندنشون خطرناکه.فکر و خیال می زنه به سرشون.خدای نکرده همین پسر شما اگه هزار سال دیگه به دنیا اومده بود می رفت و می شست پای ماهواره و فردا می شد قاتل سریالی. خوبه زمان ما هنوز این چیزا اختراع نشده. پدر داماد:بله خوب...اینه که گفتیم مزاحم بشیم ببینیم پسر ما رو به غلامی قبول می کنید یا نه؟ مادر عروس:حالا کجا اینا همدیگه رو دیدن؟ مادر داماد:هفته قبل دختر شما کمین کرده بود واسه شکار یه کرگدن.دست بر قضا یه موش از کنار پاش در میاد.جیغ می زنه و بیهوش می شه.پسر ما هم که از اونجا رد می شده قضیه رو می بینه و میاد دختر خانم شما رو از دست موشه نجات می ده! مادر عروس:آخی .... می بینم دختر ما هم بدجوری گوشه گیر شده این روزا. باورتون نمی شه دیروز خودم مجبور شدم تنهایی یه ببر دندون شمشیری رو شکار کنم. پوست بکنم و واسه ناهار کبابش کنم. مادر داماد:مگه آقا یا پسرا تشریف نداشتن؟ مادر عروس:چی بگم....بچه ها که دوتاشون رفته بودن سونا غار. بقیه هم پی درس و دانشگاه.. باباشونم که کار خودش تموم می شه باید بره اضافه شکار...وگرنه زندگی های حالا نمی چرخه خانوم پدر عروس: بله... مرد با کار زنده ست...آیندگان گفتن (برو کار می کن مگو چیست کار) اصولا کار جوهر مرده. مادر عروس : جوهر که هنوز اختراع نشده آقا! پدر داماد : خب البته منظور آیندگان اون جوهر نبوده! پدر عروس : بگذریم..راستی شما فرمودین پسرتون چند سالشه؟ مادر داماد : تازه 13 سالش رو تموم کرده. پدر عروس : همین یه فرزند رو دارین شما؟ پدر داماد : از همسر آخرم آره.همین یه دونست.19تای دیگه مال زن اول و دومم هستن که عمرشونو دادن به شما... یکی شون زیر پای دایناسورها له شد.یکی دیگه رو هم خودم کشتم..... پدر عروس : چطور مگه؟از دایناسور می ترسید؟ پدر داماد : نه نه ... عمدی نبود...یه شب , این خانومم که تازه باهاش ازدواج کرده بودم گفت بیا وقتی خوابه قلبشو دربیاریم ببینیم عیبش چیه؟ !درآوردیم..دیدیم یه تیکه چربی بزیگ (البته دور از جون بعضی ها)توی دهلیز....دهلیز...خانم دهلیز چپ بود یا راست؟ مادر داماد : دهلیز راست. پدر داماد : آره دهلیز راستشو تمیز کردیم.قلبشو دیگه نتونستیم بذاریم سر جاش.کلی رگ و رشته داشت.تا اومدیم وصل کنیم از دنیا رفت. مادر عروس : حالا اگه موافقین بریم سر اصل مطلب! مادر داماد : بله ما هم موافقیم ... اگه موافقین جلسه بعد دختر و پسر همدیگه رو ببینن.حرفاشونو بزنن.یه چیزی بنویسیم و تاریخ عقد و عروسی مشخص بشه. پدر عروس : ما فکرامونو بکنیم.هفته ی دیگه در خدمتتون هستیم. هفته ی بعد مراسم بل برون (8/1/1) متاسفانه به دلیل بالا بودن سطح توقعات خانواده ها, برای ازدواج این دو کرکس عاشق(قدیما هنوز نسل قناری رو زمین پیدا نشده بود) مخالفت صورت گرفت. دختر و پسر هم فرار کردند و رفتند کوهستان آن طرف تر از بانک نخستین وام گرفتند و قبیله ی جدیدی راه انداختند mp3kar kardan o har sal ye 3gholoo be donya mioomad بخاطر همین زودی تونستن یه قبیله تشکیل بدن. (گفتم شاید از طرز تشکیل قبیله براتون ؟ پیش اومده باشه بخاطر همین توضیح دادم. اگه ؟ دیگه ای هم داشتین در خدمتم ) بابای
|
About![]()
چرخ یک گاری در حسرت وا مانده اسب Archivesمهر 1388شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 Links
معلم فیزیک |