|
سلام.امیدوارم همتون خوب باشین من خیلی آن اکتیو شدم.ببخشید دیگه. آخه حس آپیدن در وجودم از بین رفته.خوابیده دیگه حالا کم کم می خوام بیدارش کنم شایدم یهو وای بچه ها ۳شنبه صبح تو مشهد داشت برف میومد البته بعد از بهبودی امروز می خوام یه خاطره ی خنده دار آپ کنم.وقتی بخونین حسابی بهم می خندین روز ۵شنبه (۲تا ۵شنبه پیش)امتحان زیست داشتیم.من شبش یکم خوندم یکمم ساعت گذاشتم صبح بخونم. نکته:من وقتی ساعت می ذارم از آخر بابام پامی شه میاد زنگشو خاموش می کنه.دنیا رو آب می بره منو خواب می بره اما اون شب زود خوابیده بودم مطمئن بودم چون این دفه زود خوابیدم صبحم زود خود پا می شم. لی لی دید گفتش تو پا نمی شی من خاموش می کنم.منم گفتم این دفعه رو حتما پا می شم و تو هم این کارو نمی کنی. وقتی خواب بودم لی لی عزیز تر از جاتم(از اون در بعد رفتم با بابا و مامان صبحونه خوردم.دیدم لی لی نیومد گفام آخ جون امروز کلاس نداره می شه تلافی کرد وقتی داشتم می رفتم مدرسه ساعتمو برداشتم یواش رفتم واسه ساعت ۸:۳۰ زنگ گذاشتم ساعتم کلی ازش دور گذاشتم که قشنگ بلند شه خوابش هم کلا خراب بشه به خودمم گفتم ساع ۸:۳۰ حواسم باشه کلی بخندم خلاصه اومدم خونه.دیدم لی لی که خیلی عادیه.چی شده.یعنی ساعت نزنگیده.واااااااااااا رفتم دیدم خاموش بود.از کنجکاوی داشتم می مردم.داشت سوسه رو می خوند.رفتم ازش پرسیدم ساعت زنگ نزد؟؟؟؟ وای شروع کرد به خندیدن.گفت من که کلاس داشتم. یهو یادم اومد ترم پیش بود که لی لی ۵شنبه ها کلاس نداشت.اما این ترم کلاس داره بعد از اینکه من رفتم پاشده بود.ساعتم دیده بود بعدم خاموشش کرد. کلیم بهم خندید گفت ساعت ۸:۳۰ حواسم بوده هنوزم بهت بخندم وای کلی ضابلو شدم.حسابی سوسکم کرد اما بازم آخرش کلی خندیدیم امتحان زیستم افتاد ۲۳اردیبهشت
حالا انقدم خوشحال نیستم.ازین شکلکها خوشم اومده خیلی
|
About![]()
چرخ یک گاری در حسرت وا مانده اسب Archivesمهر 1388شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 Links
معلم فیزیک |