تبليغاتX
*................*


*................*

Nothing is found here

 

سلام بچه ها. این دفعه واسه تولدم۱۰( مهر) یه آپ محشر کردم.البته محشر بودنشو باید شما نظر بدین

اولش از عکسای تولد چندتا آدم شروع می شه.که از شانس بد شما فقط یکیش دخترهکه اونم الان مردهو عکس تولد بعد از مرگشه رو مزارش

قربونت از آدم چه توقع هایی هم که نداریآخه تو ایران ما کجاش عکس تولد یه دختر خانم گیر

می یاد!

اومدنش که می دونم گیر می یاد. البته از راه غیر مجازش.که ما هم از گذاشتن چنین عکس هایی معذوریم

خوب همون طوری که می دونین خانما مقدم ترند:

===========>>>>>>>>>>> :::: تولد فروغ فرخ زاد :::::

 

جوانی، دفترچه اشعار خود را که شامل شعرهایی از فروغ است در دست گرفته و بر سر مزار او با خوددوستداران فروغ، برای تولد او کیک آورده اند، پسر جوانی، اشعار فروغ را بلند بلند می خواند  زمزمه  

کند 

رو به روی سنگ قبر، هر کس به کار خود مشغول است، یکی از “فروغ” با دوربین عکس می گیرد، کسی با موبایل تصویر برداری می کند، دیگری شعر می خواند.

دختر سمت راست، سمت چپی را به خاطر آوازی که با شعر فروغ برای جمع زمزمه کرده است، تشویق می کند.

 ====================>>>>>>>>//// تولد دنیزلی////

 

 

 

 

 

=============>>>>>>>>> ::: تولد افشین قطبی:::

 

====================>>>>>>>> ::: تولد حسین رضازاده:::

 

}}}}}}}}}}}}}}}} تولد بنیامین{{{{{{{{{{{{{{{{{{{ حسامم توش هست

 

 

 =====================>>>> """جشن تولد شاه"""

از گذاشتن این عکس هیچ انگیزه ای ندارمافردا یکی نیاد بگه آی تو یه فاشیزم اسلامی هستی آی تو ضد انقلابی هستی آی تو با ارشادیا شاخ تو شاخ شدی.نخیر از این خبرا نیس.

به قول شهره ما جوونا پشت این پرچم وایستادیم

 

 خوب دیگه حالا وقت کیک خوردنهانتخاب با شماست.

 

 

 وای چه گلای قشنگی.(وب من مث قضیه ی یه دبیری شده که واسه خودش کادو می خره بعد می گن ازش تقدیر شده. الان مثلا این کاره شماست)

 وای چه خرسیای خوشگلی. کادوی کیه؟ الان این قیافه ی شماست

یه خاطره:۸ مهر که اومدم خونه.دیدم ااااا یه بسته ی پستی رو تختمه.چه خارجکی! آخرین باری که یه بسنه ی پستی بم رسید کلاس ۵ دبستان واسه المپیاد مرحله دوم ریاضی بود.

حالا ادامه داستان: همون وقت که دیدمش فهمیدم کاره خالمه واسه تولدم هدیه فرستاده بود. هر سال خودش بم کادو می داد امسال هم که شهر خالمو خالم اینا رفتن ..... .

حالا یه نکته ی جالبه دیگه : خالم آدرس خونه رو دقیق نوشته بود اما نام تحویل گیرنده رو فقط نوشته بود ریحانه.این وسط فامیلم کجا رفت نمی دونم.حالا شانس آوردم مامانم خون بود.پستچیه از مامانم پرسیده بود اینجا خونه ی ریحانست؟مامانم گفته آره (خدا می دونه چه فکرایی به سرش زد تا بسته و تحویل بگیره.البته اینا استدلالای خود منه فقط)

 

و آخر اینکه : از حضور قشنگتون ممنونم و اینکه بابا ما به یه شاخه گلم راضی بودیم.

 

 

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در ساعت21توسط ریحانه | |

سلام بچه ها خوبین.

امروزو عکس می ذارم.اما عکساش خیلی باحالن.حتما ببینید و بگین از کودومشون خوشتون اوومد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

برنامه هفتگی خانوم ها

شنبه:
مرد:عزیزم امروز ناهار چی داریم؟
زن:ببین امروز قراره من و نازی با هم بریم ''فال قهوه روسی یخ زده'' بگیریم.میگن خیلی جالبه, همه چی رو درست میگه به خواهر شوهر نازی گفته ''شوهرت واست یه انگشتر میخره'' خیلی جالبه نه؟ سر راه یه چیزی از بیرون بگیر بیار!



یکشنبه:
مرد:عزیزم امروز ناهار چی داریم؟
زن:ببین امروز قراره من و نازی بریم ''کلاسهای روش خود اتکایی بر اعتماد به نفس ''ثبت نام کنیم هم خیلی جالبه هم اثرات خیلی خوبی در زندگی زناشویی داره, تا برگردم دیر شده,سر راه یه چیزی بگیر بیار!



دوشنبه:
مرد:عزیزم امروز ناهار چی داریم؟
زن:ببین امروز قراره من و نازی بریم شوی ''ظروف عتیقه''.میگن خیلی جالبه.ممکنه طول بکشه.سر راه از بیرون یه چیزی بگیر و بیار!



سه شنبه:
مرد:عزیزم امروز ناهار چی داریم؟
زن:ببین امروز من و نازی قراره با هم بریم برای لباس مامانم که میخواد برای عروسی خواهر نازی بدوزه دگمه بخریم.تو که میدونی فامیل مامانم اینا چقدر روی دگمه حساسند!ممکنه طول بکشه.سر راه یه چیزی از بیرون بگیر بیار!



چهارشنبه:
مرد:عزیزم امروز ناهار چی داریم؟
زن:ببین امروز قراره من و نازی با هم بریم برای کلاس ''بدنسازی'' و ''آموزش ترومپت'' ثبت نام کنیم.همسایه نازی رفته میگه خیلی جالبه.ترومپت هم که میگن خیلی کلاس داره مگه نه؟ ممکنه طول بکشه چون جلسه اوله.سر راه یه چیزی بگیر بیار!



پنج شنبه:
مرد:عزیزم امروز ناهار چی داریم؟
زن:ببین امروز قراره من و نازی بریم خونه همسایه خاله نازی که تازه از کانادا اومده.میخوایم شرایط اقامت رو ازش بپرسیم.من واقعاً از این زندگی ''خسته '' شدم!چیه همش مثل کلفتها کنج خونه! به هر حال چون ممکنه طول بکشه یه چیزی از بیرون بگیر بیار!

جمعه:
مرد:عزیزم امروز چی ناهار داریم؟
زن:ببینم تو واقعاً ''خجالت'' نمیکشی؟یعنی من یه روز تعطیل هم حق استراحت ندارم؟واقعاً نمیدونم به شما مردای ایرونی چی باید گفت!نه واقعاً این خیلی توقع بزرگیه که انتظار داشته باشم فقط هفته ای یه بارشوهرم من رو برای ناهار بیرون ببره؟!؟!؟

 

+نوشته شده در ساعت18توسط ریحانه | |

سلام بچه ها .خوبین.

راستی یه نظر سنجی:شماها دوست دارین من چی بیشتر آپ کنم؟

۱ـ عکس بامزه

۲ـ متن توپ

۳ـ خاطره.

من فعلا می خوام از دوران دبستانم بنویسم.واقعا بهمون خوش می گذشت.مدیرمون جو گرفته بودش رفت دانشگاه و دانشجو شده بود. و مدرسه بیشتر وقتا مدیر نداشت و ما هم هر غلطی می خواستیم می کردیم!

وای نمی دونی چقدر از دبیر قرآن سال ۵ بدم می اومدم.اندازه ی موهای سرم ازش تنفر داشتم.البته این عشق عمیق ما دو طرفه بود.همیشه سر امتحاناش منو شادی و فرناز تقلب می کردیم.من وقتی بچه بودم تا هوا گرم می شد یا به قول معروف یه چیز گرم می خوردم از بینیم خون می رفت.پیش دکتر هم که می رفتم می گفت این بزرگ بشه حالش خوب می شه و خداروشکر همین طور شد.یه روز سر کلاس این خوشگله بودم.امتحانم داشتیم.من و شادی که آخر کلاس بودیم.ادی گوشه نشسته بود منم این ورش که به ردیف وسط هم تسلط داشته باشم.فرناز هم جلومون.دیگه آخرای سال هم بود هوا هم گرم بود.من یکی دیدم و شنیدم:تک تک تک...واو از بینیم داره خون می یاد.بالای برگم انگار گواش پاشیده باشن خون خونی شده بود.امتحانم که تموم شد رفتم برگه رو به اون دبیره.... دادم و گفتم می خوام برم بیرون.ازم پرسید تقلب که نکردی.می خواستم همونجا خونشو بپاشم رو دیوار.بهش گفتم:ببین من با این حالم فک می کنی تقلب کردم.(نشینیده بگیرین اما این کارو کرده بودم.)!

یه روز محمود (عمومه) همین طوری که از باشگاش می اومد .اومده بود دنبالم چون خونه ی مامان جونم مهمونی بود.با هم بریم.منم همیشه وقتی زنگ می خورد از همه آخر می اومدم.این کم کم داشت ناامید می شد از یه دختره ای پرسید:دفتر کجاست؟ دختره گفت دفتر تو کیفمه.یه نیش خند زد و رفت.محمود سعی کرد خودشو کنترل کنه گفت اینا بچن!چیزی به دختره نگفت.

از خونه تا دبستان کمتر از ۱۰ دقه راه بود.اما با با بچه ها اینقدر لفتش می دادیم که نیم ساعت دیر تر می رسیدیم.تو راه یه ساختمونه نیمه کاره بود.البته کارگر نداشت وسطش کار خوابیده بود.با شادی اینا می رفتیم توش.از اونجا مردمو می دیدیم حسابی بهشون می خندیدیم و مسخره بازی در می یاوردیم.

راستی یه بار سر کل کل با همون دبیره نزدیک بود اخراج بشم.از مرخصی های اجباری که می دن.آخه حرف حالیش نمی شد.زنگ ورزشمونو گرفته بود.می گفت باید بیایین سر کلاس من حق ندارین ورزش کنین.خلاصه از آخر یه تعهد الکی دادم که به هیچ کدوم از مواردش هم عمل نکردم.تازه یه سال بعد به مامان بابام گفتم و حسابی خندیدن!

***راستی حتما بگین از این به بعد چی آپ کنم؟اگه خواستین شاید دفه ی بعد دوران راهنماییو نوشتم.

+نوشته شده در ساعت17توسط ریحانه | |